دیدگاه ها (۳۱)

  1. بیکاربیکارنژاد می‌گه:

    دوستان عزیز حالا من که ۵ سال سابقه دارم مگه استخدام شدم که شما خودتونو ناراحت میکنین ؟
    بیخیال ………….

  2. معصومه می‌گه:

    خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای من سابقه ها چرا اینقد بالاس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    من بیچاره از کجا ۵ سال سابقه بیارم. نباید یجا کار بم بدن تا بشه سابقه.

  3. زیبا می‌گه:

    ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه
    بازم که مرد میخوان ما الکی لیسانس گرفتیم

  4. مهدی می‌گه:

    ممنونم یاسی جون این مطالب رو از ۸بهشت آوردی خیلی جالبه!

  5. روبین می‌گه:

    ای بابا یک بارم که معماری خواستن سابقه می خوان
    آخه از کجا؟؟؟
    از کجا سابقه بیارم؟؟؟
    بابا آرشیتکت با سابقه چه نیازی به کار بی خود شماها داره …

  6. یاسمن می‌گه:

    داستان زیبای پیش داوری
    مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه هایی یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود
    و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد.
    بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت :
    من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری دردنیا دوست دارم .
    سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت.
    با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت : با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من میدهی؟
    کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد .
    سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده.
    یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود.
    اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید.
    هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد.
    اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت.
    در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد.
    در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت.
    روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است.
    چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده اند … ؟؟؟

  7. یاسمن می‌گه:

    برخورد ما احساس ما را می سازد
    من امروز صبح زود از خواب بیدار شدم. از کارهایی که باید انجام دهم هیجان زده هستم. مسئولیت هایی دارم که باید تمام تلاش خود را برای انجام آن به کار بندم. من مهم هستم. شغل انتخاب است. انتخاب اینکه امروز چگونه روزی باشد.
    امروز می توانم از بارانی بودن هوا نالان باشم. یا اینکه بخاطر آبیاری باغچه کوچکم و تمیز شدن هوا سپاسگزار باشم.
    امروز بخاطر اینکه جیبم خالی است، می توانم غمگین و ناامید باشم یا اینکه از سرمایه گذاری که انجام داده ام خوشحال و امیدوار باشم. و این را فراموش نمی کنم که بزرگترین سرمایه من سلامتی من است.
    امروز بخاطر کسالتی که دارم می توانم شاکی باشم یا اینکه از زنده بودنم خوشحال باشم. و برای بهبودی بجنگم.
    امروز می توانم بخاطر همه آن چیزهایی که پدر و مادرم در اختیار من قرار ندادند شاکی باشم یا اینکه بخاطر فرصت زندگی که به من دادند قدردان آنها باشم.
    امروز بخاطر تنهایی و نداشتن دوستان خوب می توانم ماتم بگیرم یا اینکه می توانم از فرصتی که برای پیدا کردن یک دوست خوب دارم هیجان زده باشم.
    امروز می توانم بخاطر سر کار رفتن غرغر کنم یا اینکه فریادی از شادی بکشم چون دارای یک شغل هستم. و می توانم برای پیشرفت شفلی یا پیدا کردن شغل بهتر با فراغ خاطر تلاش کنم.
    من می توانم بخاطر مدرسه رفتن شاکی باشم یا اینکه ذهن خود را آماده کنم تا دانش کافی بدست آورم. و برای آینده سرمایه سازم.
    امروز می توانم بخاطر انجام کارهای خانه بی حوصله باشم یا اینکه بخاطر داشتنن پناهگاهی از خداوند سپاسگزار باشم.
    امروز گل من آماده است و انتظار مرا می کشد تا به آن شکل دهم. و من مجسمه سازی هستم که می خواهم بهترین تندیس خود را بسازم.
    اینکه امروز چگونه روز باشد بستگی به من دارد. و من می خواهم روزی بسازم که آن را دوست دارم.

  8. مائده می‌گه:

    مقیاس اندازه گیری فاصله، متر نیست ، اشتیاق است
    مشتاق که باشی حتی یک قدم نیز فاصله ای دور است . . .
    بازم ارشد مدیریت دولتی نمیخواد… وای خدای من

  9. افسانه می‌گه:

    یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .

    یادمان باشد که : زخم نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .

    یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .

    یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .

    یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .

    یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، یادمان باشد که که دلی نو بخرم .

    یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی .

    یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند .

    یادمان باشد که : لبخندم را توى آیینه جا نگذارم .

    یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند .

    یادمان باشد که : لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی ، من هم برایت عزیز باشم .

    یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد .

    یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد ، نه نگاه !

    یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

    یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند .

    یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است .

    یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

    یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست .

    یادمان باشد که : من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم .

    یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود !

    یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!

    یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم .

    یادمان باشد که : سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند ، هرکسی سهم خودش را می آفریند .

    یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست .

    یادمان باشد که : پیش ترها چیز هایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند .

    یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است ، فردا نخواهد بود .

    یادمان باشد که : نیازمند کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم .

    یادمان باشد که : من « از این به بعد » هستم ، نه « تا به حال » .

    یادمان باشد که : هرگر به تمامی نا امید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی .

    یادمان باشد که : غیر قابل تحمل وجود ندارد .

    یادمان باشد که : گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد .

    یادمان باشد که : خوبی آنچه که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود .

    یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک .

    یادمان باشد که : بجز خاطره ای هیچ نمی ماند .

    یادمان باشد که : وظیفه ی من اینست: «حمل باری که خودم هستم» تا آخر راه .

    یادمان باشد که : منتظر ِ تنها یک جرقه است ، انبار مهمات .

    یادمان باشد که : کار رهگذر عبور است ، گاهی بر می گردد ، گاهی نه .

    یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است .

    یادمان باشد که :همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است .

    یادمان باشد که : امید ، خوشبختانه از دست دادنی نیست .

    یادمان باشد که : به جستجوى راه باشم ، نه همراه .

    یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

  10. افسانه می‌گه:

    تفاوت بچگی و بزرگی ما:
    کاش دلهامو به بزرگی بچگی بود

    کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را

    از نگاهش می توان خواند

    کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم

    کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

    کاش قلبها در چهره بود

    اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

    و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

    سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست

    سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد

    سکوتی که سرشار از ناگفته هاست

    ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد

    سکوتی که یک نفر در این دنیا هست که آنرا می فهمد

    یک نفری که برات یه دنیا ارزش داره و بدون اینکه در کنارت باشه سکوتت رو می فهمه

    یک نفر که ……

    دنیا را ببین…

    بچه بودیم از آسمان باران می آمد

    بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!

    بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

    بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

    بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم

    بزرگ شدیم تو خلوت

    بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست

    بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

    بچه بودیم اگه دلمون می شکست با یه آبنبات دلمونو بدست می آوردن

    بزرگ که شدیم وقتی دلمون رو شکستن با هیچ چیز دیگه نمیشه

    درستش کرد فقط جای شکستگیش روی دل میمونه با هیچ آبنباتی درست نمیشه

    بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

    بزرگ که شدیم بعضیها رو هیچی بعضیهارو کم و بعضیها رو بی نهایت دوست داریم

    بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

    بزرگ که شدیم قضاوتهای درستو غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

    کاش هنوزم همه رو به اندازه همون۱۰ تای بچگی دوست داشتیم

    بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

    بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

    بچه که بودیم حتی فکر شکستن دل کسی رو هم نمیکردیم

    بزرگ که شدیم خیلی راحت دلها رو میشکنیم از کنارش رد میشیم

    بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم

    بزرگ مه شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

    بچه که بودیم انسانها رو به خاطر انسان بودنشون میخواستیم ونه پول و…

    بزرگ شدیم به همه چیز نگاه میکنیم بجز انسان بودن

    بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود

    بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

    بچه که بودیم آرزمون بزرگ شدن بود

    بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

    بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم

    بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی

    بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

    بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم …هیچ کس نمی فهمد

    بچه که بودیم دوستیامون تا نداشت

    بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

    بچه که بودیم بچه بودیم

    بزرگ که شدیم ، بزرگ که نشدیم هیچ ، دیگه همون بچه هم نیستیم

    پس می بینیم که چه دنیایی دارن بچه ها و چقدر دنیایی دارن بزرگ ترها

    پس ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و همیشه بچه بودیم

    کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

    اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم . . .

  11. جوجو می‌گه:

    خداوندا، به تو امیدوارم و به تو توکل کرده ام.به من جرأت بده تا قدرتمند شوم. می دانمکـه بـرای رو بـه رو شـدن بـا دغـدغـه هـــای زنـدگـی ام نـیاز بـه قـدرت و جرأت دارم و ازطـریق قـدرت تـو می توانم نرم تر از فرشته و قدرتمند تر از شیر باشم . . .

  12. خانم،کارشناس الکترونیک می‌گه:

    دعوت به همکاری”شرکت صنایع لاستیکی پیمان صنعت” – “اصفهان”-تاریخ انتشار آگهی:۹۰/۰۸/۰۱
    عنوان شغلی:تراشکار لاستیک و فلز./حداقل تحصیلات:فوق دیپلم./رشته تحصیلی:رشته های فنی،ترجیحآ ماشین ابزار.
    شرایط:گواهینامه معتبر تراشکاری از مراکز فنی و حرفه ای،دارای سابقه کاری مرتبط و تجربه مکفی در زمینه صنعت پلاستیک،حسن اخلاق و روحیه ی همکاری در سازمان./محل اشتغال:اصفهان.
    ارسال رزومه به همراه یک قطعه عکس: jobs@peymansanat.ir
    مهلت ارسال رزومه:۳۰ آبان ۹۰٫

  13. سامان می‌گه:

    جالب بود سارا جان

  14. سامان می‌گه:

    پندی از سقراط

    هر زمان شایعه¬ای را شنیدید و یا خواستید شایعه¬ای را بازگو کنید، این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید! در یونان باستان، سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط می¬دانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟
    سقراط پاسخ داد: “لحظه¬ای صبر کن. قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تو می¬خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است، پاسخ دهی.”

    مرد پرسید: سه پرسش؟
    سقراط گفت: بله درست است. قبل از اینکه راجع به شاگردم با من صحبت کنی، لحظه¬ای آنچه را که قصد گفتنش را داری، امتحان کنیم.

    اولین پرسش “حقیقت” است: “کاملا مطمئنی که آنچه را که می¬خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟”
    مرد جواب داد: “نه، فقط در موردش شنیده¬ام.”
    سقراط گفت:”بسیار خوب، پس واقعا نمی¬دانی که خبردرست است یا نادرست”.

    حالا بیا پرسش دوم را بگویم؛ پرسش “خوبی” است: “آنچه را که در مورد شاگردم می¬خواهی به من بگویی خبر خوبی است؟”
    مردپاسخ داد: “نه، برعکس…”
    سقراط ادامه داد: “پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟”
    مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت؛

    سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم “سودمند بودن” است: “آنچه را که می¬خواهی در مورد شاگردم به من بگویی، برایم سودمند است؟”
    مرد پاسخ داد:”نه، واقعا…”

    سقراط نتیجه¬گیری کرد: “اگر می¬خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است، پس چرا اصلا آن را به من می¬گویی؟”

  15. sara می‌گه:

    چرا والدین پیر میشوند…….

    روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
    کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: «سلام»
    رییس پرسید: «بابا خونس؟»
    صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله»
    ـ می تونم با او صحبت کنم؟
    کودکی خیلی آهسته گفت: «نه»
    رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانت اونجاس؟»
    ـ بله
    ـ می تونم با او صحبت کنم؟
    دوباره صدای کوچک گفت: «نه»
    رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: « آیا کس دیگری آنجا هست؟»
    کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»
    رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: «آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟»
    کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»
    ـ مشغول چه کاری است؟
    کودک همان طور آهسته باز جواب داد: «مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»
    رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی است؟»
    صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلی کوپتر»
    رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: «آنجا چه خبر است؟»
    کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: «گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.»
    رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: «آنها دنبال چی می گردند؟»
    کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: «من». !!!!!!

    • sama می‌گه:

      چرا والدین بنده خدا پییر نشوند
      .فکر میکنن بچه های عزیزشون بعد اون همه پولی که هزینشون کردن دنبال کارند ولی غاافلند که نوگلانشون حتی از کوچکترین فرصتی برای تفریح غاافل نمی شوند وسایت استخدام رو نیز محل بیسار مناسبی برای گذراندن اوقات فراغت تبدیل کرده اند.
      با تشکر

    • amir می‌گه:

      سلام وخیلی ممنون از متن شما بسیار جالب بود

دیدگاه خود را به ما بگویید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

› استخدام تهران

استخدام شهرستانها